آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )
91
سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )
بعد از اندك زمانى هم سر آنتوان هم كشيش را به حضور مجلسى حاضر كردند تا در باب آنها تحقيقات بهعمل آيد . در اين مجلس سر آنتوان از بدرفتارى زيادى كه نسبت به او كردند نهايت غضبناك شده پرسيد كه آيا امپراطور هيچ خيال دارد كه به ممالك خارجه سفير بفرستد و گفت كه اگر احيانا سفيرى از دولت روس در ممالك خارجه ببينيم به همه كس اظهار خواهم كرد كه دولت روس با من چه رفتارى كرد و سفير چنين دولتى شايستهء احترام نيست زيرا كه من به واسطهء مأموريت خود مستوجب هر قسم مهربانى و ملاطفت هستم و امپراطور هم به واسطهء احكام سمايى و هم قوانين دنيوى مكلف است كه لوازم پذيرايى مرا بهجا بياورد . وانگهى خود من عيسوى هستم . چنان كه خود امپراطور ادعاى اين مذهب را دارد و اكنون براى صرفهء تمام دول عيسوى به اينجا آمدهام و حال آنكه اين شخص ايرانى جز مقاصد شخصيه مقصود ديگرى ندارد آنوقت آن كشيش با كلمات ناشايسته سر آنتوان را دشنام گفت و سر آنتوان كه غضبناك بود از رفتار اين كشيش نمكناشناس بيشتر مشتعل شد به طورى كه از حالت خوددارى خارج شده چنان طپانچه به صورت او زد كه كشيش به زمين افتاد . مثل اينكه صاعقهاى او را زده باشد . اهل مجلس بعد از اين واقعه تحقيقاتى را متاركه نمودند . فى الحقيقه صبر سر آنتوان را به انتها رسانيده بودند . خلاصه آنها فورا پيش امپراطور رفته واقعه را اظهار كردند . از غرايب از آن به بعد سر آنتوان بيشتر بهطور احترام به ما رفتار نمودند و به ما اجازه داده شد كه پيش انگليسها آمدوشد نماييم و آنها از ما پذيرايى بسيار خوبى كردند و ضيافتهاى باشكوه ترتيب دادند .